بهداشت روان از دیدگاه روان شناسی

بی شک سلامتی و تندرستی یکی از نعمت های بزرگ الهی است و نمی توان منکر شد که سلامتی و بهداشت روانی در زمرة یکی از این نعمت ها می باشد.

بیماری های روانی، خاص قشر و طبقة خاصی از جامعه نمی باشد و امکان ابتلا به بیماری های روانی برای تمام اقشار جامعه وجود دارد و می توان گفت که در دنیای امروز با توجه به پیشرفت علوم و فنون جدید خطر ابتلا به انواع بیماری های روانی افزایش یافته و این خطر، همواره نسل های فعلی و آتی را تهدید می کند؛ بنابراین سعی و تلاش در جهت ارتقای بهداشت روانی نقش مهمی را در جلوگیری از بیماری های آن ایفا می کند. ضرورت این مهم ما را بر آن داشت که این بحث را از نظر علم روانشناسی و علم دین بررسی کنیم؛ در این مقاله به بررسی آن از نظر علم روان شناسی می پردازیم.

«بهداشت روانی» مرکب از دو کلمه «بهداشت» و «روان» است. بهداشت به معنای نگاه داشتن تندرستی[1] و «روان» به معنای جان و روح است؛[2] بنابراین معنای لغوی «بهداشت روانی» عبارت است از نگاه داشتن تندرستی و سلامتی روح و جان.

در فرهنگ لغت و اصطلاحات روان پزشکی و روان شناسی، بهداشت روانی ـ Mental health ـ اقدامات و اعمالی است که به منظور کاهش بیماری های روانی، از طریق پیشگیری و درمان به موقع، سریع و ایجاد شرایط مناسب برای سلامت روانی افراد صورت می گیرد.[3]

در فرهنگ علوم رفتاری ـ Mental health ـ به آن حالت نسبتاً ثابت شخص گفته می شود که می تواند خوب سازش کند، رغبت و ذوق زندگی داشته باشد و خود تحقیقی و خودسازی کند.[4]

در تعریف دیگر «بهداشت روانی» عبارت است از توانایی کامل برای ایفای نقش های اجتماعی و روانی و جسمی،[5] و در این راستا سعی و تلاش در تأمین سلامت به منظور پیشگیری از بیماری های روانی و سازش منطقی با پیشامدهای زندگی است و از آنجا که بهداشت روانی تمام زوایای زندگی انسان را در برگرفته، توانایی است که فرد را قادر می کند که با محیط خود سازگاری پیدا کند و در برخورد با مشکلات از راه های مطلوب استفاده نماید. عوامل تأثیرگذار در بهداشت روان از دیدگاه روان شناسان به قرار زیر می باشد:

1. اعتقادات و مناسک دینی

شاید بتوان گفت که در گذشته روان شناسان کمتر به نقش دین و باورهای دینی در سلامت روانی پرداخته اند؛ اما در عصر حاضر به خصوص در نیم قرن گذشته، توجه معدودی از آنان به سوی این موضوع معطوف گشته است. ما در اینجا به نظریه دو روان شناس معروف در این زمینه می پردازیم.

آلپورت دربارة عدم توجه به عوامل دینی ـ معنوی در روان شناسی می گوید: «در میان روشنفکران متجدد، خصوصاً در دانشگاه ها موضوع دین علی الظاهر از نظرها پنهان مانده است».

احتمالاً آلپورت موضوعات دینی را منبع عمدة انگیزه ها و اهداف انسانی تلقی می کند. وی دو شیوه یا جهت گیری انگیزشی متفاوت را توصیف می کند که به نظر می رسد مردم دربارة التزام دینی دارند: ذاتی (درونی) و غیر ذاتی (بیرونی).[6]

فرانکل یکی دیگر از روان شناسان است که نگرش وی به سلامت روان، تأکید عمده را بر ارادة معطوف به معنا می نهد. نظم فکری وی بر پایه لوگوتراپی (روان درمانی معنوی) استوار می باشد. لوگوتراپی به معنای وجود انسان و نیاز بشر به معناست و به فنون خاص درمانی برای معنایابی در زندگی می پردازد. [7]

به نظر فرانکل، ماهیت وجودی انسان از سه عنصر معنویت، آزادی و مسئولیت تشکیل شده و سلامت روان، مستلزم تجربة شخصی این سه عامل است. معیار سنجش معنادار بودن زندگی، کیفیت آن است نه کمیت آن. حصول و کاربرد معنویت، آزادی و مسئولیت نیز با خود انسان است. بنابراین انسان کامل بودن؛ یعنی با کس یا چیزی فراسوی خود پیوستن. به عقیدة فرانکل جست وجوی هدف در خود، شکست خویشتن است. از این رو وی هدف رشد و تکامل انسان را تحقیق خود نمی داند؛ بلکه چیزی بالاتر از آن می داند. سلامت روان، یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فراتر رفتن و جذب معنا و منظور شدن. در این صورت خود نیز به طور طبیعی و خود به خودی تحقق می یابد.[8]

یونگ روان شناس معروف در خصوص تأثیر رفتارها و مناسک دینی در سلامت روان می نویسد: «من معتقد و کاملاً متقاعد شده ام که اعتقادات و مناسک دینی لااقل از لحاظ بهداشت روانی اهمیت خارق العاده ای دارند».[9] همة انسان ها اذعان دارند که موجودی ضعیف هستند و این ضعف باعث احساس محرومیت می شود و می تواند بهداشت روانی فرد را تحت تأثیر قرار دهد.[10] اگر شخص احساس بیچارگی و تنهایی کرد یا به دیگران اتکا نمود و یا خود را بدون پشتوانه ای قدرتمند دید، در این حالت زمینة بروز اضطراب در فرد ایجاد می شود.[11]

یکی از رفتارها و مناسک دینی در قالب دعا بروز می کند از منظر دیل کارنگی: دعا کردن سه احتیاج اصلی روان شناسی همه افراد را برآورده می کند. در موقع دعا کردن آن چیزهایی که باعث زحمت و ناراحتی ما شده، بر زبان جاری می سازیم. در واقع با دعا کردن همان عمل یادداشت کردن روی کاغذ را انجام می دهیم. هنگام دعا کردن این احساس به ما دست می دهد که یک شریک غم پیدا کرده و تنها نیستیم. روان شناسان تأکید دارند که هنگام دچار شدن به هیجان ها و غم ها لازم است، مشکلات و گرفتاری های خود را با کسی، بازگو و به اصطلاح برون ریزی کنیم. وقتی که ما نمی توانیم درباره مشکلاتمان با کسی صحبت کنیم، می توانیم خدا را محرم اسرار خود قرار دهیم. دعا کردن انسان را به کار وا می دارد؛ زیرا انسان را از ناامیدی و دست کشیدن از کوشش باز می دارد. [12]

می توان اذعان داشت که دعا، از شدت اضطراب انسان می کاهد؛ زیرا فرد مؤمن امیدوار است که خداوند دعایش را مستجاب، مشکلاتش را حل، حاجتش را برآورده ساخته، اندوه و اضطرابش را رفع می کند؛ زیرا صِرف روی آوردن به خدا از طریق دعا و امیدواری انسان از طریق تلقین، به کاهش اضطراب او منجر می گردد و همین امر، آرامش و اطمینان روانی اش را در پی خواهد داشت.[13] همچنین انسان هنگام ذکر خداوند احساس می کند که به خداوند نزدیک است و تحت حمایت و سرپرستی او قرار گرفته و همین امر موجب برانگیخته شدن حس اعتماد به نفس، قدرت، امنیت، آرامش و خوشبختی در او می شود.[14]

2. روابط مطلوب خانوادگی

اولین محیطی که در آن پایه های اجتماعی شدن گذاشته می شود، خانواده است. در تعریف بهداشت روانی، بر توانایی انعطاف پذیر بودن در موقعیت ها، توانایی کامل برای ایفای نقش های اجتماعی، سازگاری با انتظارهای اجتماعی، تعادل بین نیازهای غریزی و الزام های اجتماعی تأکید شده؛ بنابراین سازگاری با محیط اجتماعی از شرایط اصلی بهداشت روانی است و پایه های این سازگاری در خانواده ریخته می شود و هیچ نهادی به اندازة خانواده اثربخش نیست.[15] اساس و شالودة خانواده نیز با ازدواج و انتخاب همسر شکل می گیرد. داده ها حاکی از آن است که افراد متأهل از لحاظ روانی و جسمانی نسبت به افراد مجرد کارکرد بهتری دارند. این احتمالاً به خاطر حمایت دو جانبه ای است که در ازدواج به چشم می خورد.[16]

از آنجا که یکی از خصایص و نیازهای طبیعی انسان انس و مودّت و الفت است و بهترین فردی که می تواند این نیاز را تأمین کند همسر است، همة دوستی ها و محبت ها موقت و محدود هستند به جز دوستی و محبت بین زن و شوهر که دائم است. بنابراین آرامش و آسودگی به عنوان بزرگ ترین نتیجة ازدواج معرفی شده است[17] و زوجین در سایه ازدواج به صمیمیت و آرامش روانی نائل می شوند؛[18] از این رو با توجه به اهمیت و نقش ازدواج در آرامش و امنیت اجتماعی، گزینش و انتخاب فردی مناسب که در کنار او بتوان به آرامش رسید، مهم می باشد.

ازدواج دارای آثار روان شناختی زیادی بر زندگی افراد است، از جمله: ارضای نیازهای جنسی، آرامش روانی، رشد و تکامل شخصیت زن و شوهر، زمینه سازی برای تربیت فرزند و گسترش روابط اجتماعی از طریق خویشاوندی.[19]

روابط مناسب زن و شوهر

یکی از وظایف زن و شوهر هم فکری و هماهنگ بودن برای پیمودن مسیر سعادت و کمال است. با توجه به اینکه زن و شوهر هر کدام قبل از ازدواج باورها، ارزش ها و تربیت خاصی داشته اند، این نوع عقاید به سختی قابل تغییر است؛ به همین جهت برای حصول توافق باید هر یک از زوجین به مرور زمان بخشی از افکار، ترجیحات و فردیت و حتی بخشی از حقوق مستقل خود را کنار بگذارند و محدوده ای را برای افکار طرف مقابل بپذیرند و با مشورت و مذاکره، نظریات خود را مکمل یکدیگر قرار دهند.

زن و شوهر با حمایت از یکدیگر بهتر می توانند با مسائل خانواده برخورد کنند و خانواده را محل امنی برای مقابله با فشارها زندگی اجتماعی قرار دهند. [20]

روابط والدین با فرزندان

با تولد اولین فرزند، تحولی اساسی در مسئولیت های زن و شوهر پدید می آید. وظیفه اصلی والدین، پرورش و اجتماعی کردن کودک در طی مراحل مختلف است و مهم ترین عامل رشد و تحول او در ابعاد مختلف جسمانی، شناختی، رفتاری و عاطفی، خانواده است.[21]

اکثر مطالعات نشان می دهد که کودکان بزهکار و ناسازگار، کودکانی هستند که در کودکی با آن ها بدرفتاری شده است. کودکانی که همواره می جنبند، آشفتگی دائمی دارند و همیشه برای والدین مزاحمت ایجاد می کنند، به احتمال زیاد خشونت والدین را بر می انگیزند و بدیهی است که خشونت والدین، استرس و ناکامی به همراه می آورد و جو خانواده را ناپایدار می کند.[22]

بررسی ها نشان می دهد که سعادت و خوشبختی طفل به این امر بستگی دارد که والدین او چقدر دوستش دارند و به چه میزان تأییدش می کنند. کودک مورد علاقة والدین به هر صورتی که زندگی کند، خوشبخت است و این خوشبختی را در خود احساس می کند و بر عکس، اگر احساس کند که به او مهری ندارند و علاقه ای به او ابراز نمی کنند، به هر علت که باشد خود را بدبخت و گرفتار می داند.[23] والدین باید بدانند که کودکان در هر سنی توانایی انجام دادن چه کارهایی را دارند و متناسب با توانایی هایشان از آن ها انتظار داشته باشند. در غیر این صورت والدین محیط خانواده را به محل عدم تفاهم و جنگ و جدل تبدیل خواهند کرد و بهداشت روانی خود و فرزندان را به خطر خواهند انداخت. [24]

روابط فرزندان نسبت به والدین

فرزندان نیز باید به پدر و مادر خود احترام گذاشته و حقوق آنان را رعایت نمایند. افراد با افزایش سن اغلب گرفتار مشکلات و مسائل خاصی می گردند؛ از جملة این مشکلات عدم فعالیت و از دست رفتن قدرت و انرژی جوانی است و اکثر آن ها احساس ناامنی و تنهایی و از دست دادن مقام اجتماعی را دارند. آن ها تصور می کنند کسی به وجودشان احتیاج ندارد و دیگران برای آن ها اهمیتی قائل نیستند. موقعیت آن ها بسیار شبیه کودکی است که اولیائش او را طرد کرده اند.

برای افراد مسن مهم است که احساس کنند دیگران هنوز به وجود آنان نیازمندند.[25] از دیگر رویدادهای استرس زای دورة پیری، رفتن همة فرزندان از خانواده است. سندرمی به نام «سندرم آشیان خالی» وجود دارد که احتمالاً برای زنان بسیار طاقت فرساست؛ زیرا آن ها هستند که خود را وقف فرزندان می کنند. همچنین ترک خانه به وسیلة فرزندان می تواند برای زن و شوهرهایی که جای خالی روابط خود را با فرزندان پر می کردند، وحشت آور باشد.[26]

روابط خویشاوندی و صلة رحم

همة انسان ها در زندگی با تنیدگی های کوچک و بزرگی روبه رو می شوند که در مقابله با آن، حمایت اجتماعی نقش مهمی دارد و بخش عمده ای از این حمایت، با روابط خویشاوندی تأمین می شود. این روابط، زمینة برون ریزی عاطفی را که در حصول آرامش روانی مهم است، فراهم می کند. همچنین افراد در این روابط به ابراز مسائل درونی خویش می پردازند. همانطور که بیان شد ابراز، خود وسیله ای برای تسکین مشکلات روانی است. در دید و بازدیدهای خویشاوندی، در فرآیند برون ریزی عاطفی، افکار منفی و غیر واقعی افراد نیز تعدیل خواهد شد. همچنین در اثر این روابط افسردگی ها تا حدی کاهش می یابد. با این وجود می توان چگونگی تأثیر صلة رحم در طولانی شدن عمر و سلامتی را تا حدی تبیین کرد.[27] صلة رحم نقش مهمی در احساس ایمنی فرد دارد. یکی از نیازهای اصلی انسان احساس ایمنی است. «آبراهام مزلو» چهار نشان فرعی یا عناصر اجزایی احساس ناایمنی را بر می شمارد که تعدادی از آن ها عبارتند از:

1. احساس طرد شدن، مورد عشق و علاقة دیگران نبودن و رفتار سرد و بدون محبت دیگران با او.

2. احساس تنهایی.

3. احساس در معرض خطر قرار گرفتن به صورت مداوم.

وی معتقد است که این نشانه های سه گانه، نشانه های اولیه احساس ناامنی است.[28] صلة رحم می تواند احساس طرد شدن را از فرد دور کند. فرد با تماس مداوم با اقوام و نزدیکان احساس می کند مورد عشق و علاقة دیگران است و با محبت و عطوفت با وی رفتار می شود. همچنین صلة رحم می تواند، احساس تنهایی در فرد را کاهش دهد؛ بنابراین احساس می کند که مورد پذیرش اقوام و خویشان است و از این جهت که اطمینان دارد در مواقع بروز مشکلات و ناملایمات از پشتوانة خانوادگی محکم و استواری برخوردار است، دیگر احساس در معرض خطر بودن به او دست نمی دهد و خود را ایمن می یابد.[29] بنابراین می توان گفت فردی که دارای بهداشت و سلامت روان است، می تواند ارتباط مطلوبی با همسر و فرزندان و خویشاوندان خود برقرار نماید و همچنین داشتن ارتباط مناسب با این افراد به سلامت روان کمک می کند.

3. روابط مطلوب اجتماعی

انسان از بدو تولد به سرپرستی و مراقبت و ارتباط با دیگران محتاج است، به گونه ای که ارتباطات میان فردی اساس هویت و کمال انسان و مبنای اولیة پیوند با دیگران را تشکیل می دهد. ارتباطات مؤثر موجب شکوفایی افراد و بهبود کیفیت روابط می گردد. این در حالی است که ارتباطات غیر مؤثر مانع شکوفایی انسان می گردد و حتی روابط مطلوب را تخریب می کند.[30]

روابط اجتماعی آثار زیادی دارد که از جمله تأمین نیازهای انسان است. آبراهام مزلو سلسله مراتب نیازهای انسان را بیان می کند و معتقد است قبل از نیازهای انتزاعی، ابتدا باید نیازهای اساسی انسان ارضا شود که این نیازها عبارتند از: نیاز به حیات و ادامة بقاء، نیاز به امنیت و آرامش، نیاز به تعلق داشتن، نیاز به عزت نفس و در نهایت نیاز به خود شکوفایی. در کلیة این سطوح، ارتباطات یکی از ابزارهای اصلی و اولیة رفع نیاز انسان است.[31] روابط مناسب اجتماعی بر تمام جنبه های سلامتی از طریق حمایت روانی و کاهش فشار روانی، تخلیة روانی و برون ریزی عاطفی اثرگذار است. برای ایجاد روابط مطلوب با دیگران باید اصول و معیارهایی رعایت شود. در مرتبة اول رفتار مناسبی از خود بروز دهیم، در مرتبة دوم حقوق دیگران را شناخته و رعایت کنیم. اصول و معیارهای رعایت حقوق دیگران به دو دسته تقسیم می شوند.

عوامل بهبود دهندة روابط اجتماعی

صفات و خصوصیات رفتاری است که در برابر دیگران باید از خود بروز دهیم که عبارتند از:

روابط کلامی مناسب؛ مانند گفتار پسندیده و با مدار و به دور از خشونت، سلام کردن و….

روابط غیر کلامی؛ مانند ملاقات با دیگران، احترام به همدیگر، رعایت عدالت، انصاف، رازداری، امانت داری، خوش گمانی، عفو و گذشت و….

عفاف را نیز می توان جزء عوامل بهبود دهندة روابط اجتماعی و در نتیجة آن سلامت روانی دانست که این شاخص با حدود روابط سالم با جنس مخالف تعیین می گردد و آن را نیز می توان به دو دستة روابط کلامی و غیرکلامی تقسیم کرد.[32] پوشش، نگاه و تماس چشمی، تن صدا و حرکات بدنی می تواند اطلاعات و نکات بسیاری دربارة احساسات به دیگران منتقل کند.[33] عفاف، عامل آرامش و سکون انسان و دور ماندن از عوامل اضطراب و در نهایت باعث رضایت وجدان است و چه بسیارند عوامل ناامنی در فکر و ذهن که عفاف از بروز آن جلوگیری می کند.[34]

عوامل مخل روابط اجتماعی

خصوصیات و رفتارهایی است که در برابر دیگران باید از آن پرهیز کنیم که عبارتند از:

روابط کلامی نامناسب؛ مانند غیبت، تهمت، استهزاء، به کار بردن القاب زشت، نجوا و در گوشی حرف زدن، دروغ و…

روابط غیر کلامی نامناسب؛ مانند تکبر، حسد، سوءظن، برداشت های نامناسب، تجسس، عیب جویی و….

فردی که دارای سلامت و بهداشت روان است، می تواند زمینة ارتقاء روابط مطلوب اجتماعی را در خود پرورش داده و از عوامل مخل و آسیب های روابط اجتماعی پرهیز نماید.

4. آرامش

یکی دیگر از شاخص های بهداشت و سلامت روانی، آرامش است و طبعاً کسی که اضطراب نداشته باشد، از نظر روحی دارای آرامش است. اغلب همه انسان ها اضطراب را تجربه می کنند. اختلالات اضطرابی از شایع ترین اختلالات روان پزشکی است.[35]

5. شادی

شادی موهبت بزرگی است که باید آن را جست وجو کرد، یافت و غنیمت شمرد و به دیگران نیز منتقل کرد.[36] شادی به عنوان یکی دیگر از شاخص های بهداشت روان در مقابل افسردگی قرار دارد. افسردگی حالت غم انگیز و اندوه باری است که بر اثر اضطراب و فشارهای روانی به وجود می آید.[37] به تعبیر دیگر شادی احساس خوشبختی پایدار در زندگی شخصی، مفید بودن برای خود و جامعه و تحقق آرزوها و رفع نیازهای عمومی است.[38]

6. انگیزش

انگیزه، عاملی است که نه تنها ما را به فعالیت وادار می کند؛ بلکه ما را به سوی هدفی خاص سوق می دهد. بنابراین می توان گفت انگیزه، جایگاه بسیار مهمی در زندگی موجود زنده دارد و اولین عنصر تشکیل دهندة رفتار است و این انگیزه است که یکی را به کسب ثروت وا می دارد و دیگری را در جهت خدمت مردم سوق می دهد.[39]

انگیزه یعنی سبب، علت و آنچه کسی را به کاری وادار می کند و به هدفی خاص سوق می دهد. انگیز ش حالتی است که در اثر دخالت یک انگیزه به موجود زنده دست می دهد. برای مثال می توان گفت، کمبود مواد غذایی بدن یا نیاز به غذا، انگیزه و حالت گرسنگی یا احساس گرسنگی، انگیزش است و تلاش موجود زنده برای به دست آوردن غذا، رفتار نامیده می شود.[40] انگیزه ها به دو گروه عمده تقسیم می شوند:

الف) انگیزه های فیزیولوژیک یا اولیه؛ یعنی انگیزه هایی که براساس نیازهای زیستی موجود زنده بنا شده است و جنبة ذاتی دارد، مثل گرسنگی، تشنگی و نیاز جنسی. این انگیزه ها نیازهای زیستی موجود زنده را برطرف می کنند.[41]

ب) انگیزه ای اجتماعی یا ثانویه؛ انگیزه هایی هستند که نیاز زیستی را برطرف نمی کنند؛ بلکه در اثر یادگیری به وجود می آیند، مانند انگیزه های کسب قدرت، مقام، مال و…. این انگیزه ها را انگیزه های اکتسابی نیز می نامند.[42]

انگیزه های اجتماعی یا اکتسابی را نمی توان به حالت های فیزیولوژیک بدن که نتیجه نیازهای جسمی هستند، برگرداند؛ اما بیشتر این انگیزه ها بر پایة انگیزه های فیزیولوژیک، قابل اکتساب هستند. بنابراین وجود عناصر فطری را در این انگیزه ها نمی توان انکار کرد و حتی برخی روان شناسان مانند اریک فروم، معتقد است که بعضی از این انگیزه ها که در واقع نیازهای فطری و اساسی در سرشت انسان هستند، قابل فراگیری و اکتسابی نیستند؛ مانند: نیاز به پیوستگی، بزرگی و ارجمندی.

ابراهام مازلو به دو نوع انگیزه یا نیاز معتقد است:

الف) نیازهای اصلی

ب) نیازهای معنوی

نیازهای معنوی که در برگیرندة جنبة معنوی نیازهای انسان است مانند؛ عدالت خواهی، نیکی، نظم و اتحاد. مازلو معتقد است که نیازهای معنوی انسان، نوعی نیازهای فطری است که تکاملِ رشد و بالندگی شخصیت فرد به برآوردن آن ها بستگی دارد.[43] وی نیازهای انسان را به صورت سلسله مراتب در پنج طبقه مشتمل بر نیازهای فیزیولوژیک، ایمنی، عشق و محبت، عزت نفس و خود شکوفایی جای داده است. طبق این الگو نیازهای پایین تر، قوی ترین انگیزه های حاکم هستند، در حالی که نیاز به خود شکوفایی ضعیف ترین انگیزه است.[44]

بنابراین می توان گفت که یکی از شاخص های سلامت روان، برخورداری فرد از انگیزه در همة ابعاد فوق می باشد و فردی که در ابعاد فیزیولوژیک و زیستی، انگیزه و فعالیت ندارد یا در زمینه های روانی نظیر انس و دلبستگی و عزت نفس و احساس ارزشمندی و میل به پیشرفت انگیزه ندارد و بی تفاوت است، از سلامت روان در حد مطلوب برخوردار نیست.

7. تعادل

در برخی تعاریف بهداشت روانی، تعادل معادل بهنجار به کار رفته است. پزشکان و روان پزشکان برای تعریف بهنجاری از نرمال میانگین استفاده می کنند و افراد را با خصوصیات افراد میانگین مقایسه می کنند. روان پزشکان فردی را از نظر روانی سالم می دانند که تعادلی بین رفتارها و کنترل او در مواجه با مشکلات اجتماعی وجود داشته باشد. به عبارت دیگر در بهداشت و تعادل روانی، انسان به تنهایی مطرح نیست؛ بلکه آنچه مورد بحث قرار می گیرد، پدیده هایی است که در اطراف او وجود دارند و بر مجموع سیستم و نظام او تأثیر می گذارند و از آن متأثر می شوند.[45]

بنابراین می توان گفت دیدگاه روان پزشکان دربارة فرد، دید تعادل حیاتی است. طبق این دید، بهداشت روانی عبارت است از نظام متعادلی که خوب کار می کند و اگر تعادل به هم بخورد، بیماری روانی ظاهر خواهد شد.[46] بنابراین تعادل در اعمال و رفتار نیز می تواند به عنوان یکی از شاخص های بهداشت و سلامت روان مطرح باشد.

8. کارآمدی

کارآیی و کارآمدی به معنای به کارگیری تحقق استعدادهای بالقوه در انسان است. شخصیت سالم از نظر روانی، شخصیتی است که بتواند از استعدادهای فراوان خود در راه توفیق بیشتر در زندگی بهره گیرد. روان شناسان و روان پزشکان در این زمینه نظریات گوناگونی ارائه داده اند، در اینجا به نظریات آلپورت، راجرز، فروم و فرانکل اشاره می کنیم.

آلپورت معتقد است که تلاش برای آینده به کل شخصیت آدمی، یگانگی و یکپارچگی می بخشد.[47] به اعتقاد وی انگیزة همة اشخاص سالم همانند است. نگاه شخص سالم به آینده او را پیش می راند و این نگرش، شخصیت را یگانه می سازد و باعث افزایش سطح و میزان تنش او می شود. به نظر وی خوشبختی محصولی از یکپارچگی موفق شخصیت در مسیر جست وجوی هدف ها و آرزوها می باشد؛ هدف هایی که آرزوی شخص سالم و در تحلیل نهایی، دست نیافتنی است.

انجام کار متوسط یا کافی افراد سالم را اقناع نمی کند؛ بلکه این افراد می خواهند کارشان را به بهترین نحو ممکن به انجام برسانند. این گونه اشخاص فعالانه در پی هدف ها و امیدها و رؤیاهای خویش اند و رهنمون زندگی شان معناجویی و ایثار و حسن تعهد است. تعقیب هدف هیچ گاه پایان نمی پذیرد. اگر هدفی را باید کنار گذاشت، باید بی درنگ انگیزة نوینی آفرید. افراد سالم به آینده می اندیشند و در آینده زندگی می کنند.[48]

راجرز معتقد است که هیچ یک از جنبه های رشد و تکامل آدمی، مستقل از گرایش فعلیت بخشیدن عمل نمی کند.[49]

فروم شخصیت سالم را دارای جهت گیری بارور می داند که نمایانگر بیشترین کاربرد یا تحقق استعداد بالقوة انسان است. جهت گیری، گرایش یا نگرش کلی است که همة جنبه های زندگی، یعنی پاسخ های فکری، عاطفی و حسی به مردم، موضوع ها و رویدادها را، خواه در جهان و خواه در خود، در بر می گیرد. بارور بودن یعنی به کار بستن همة قدرت ها و استعدادهای بالقوه خویش.[50]

فرانکل معتقد به انسان از خود فرارانده است؛ یعنی انسانی که انگیزش اصلی وی در زندگی، جست وجوی معنا نه برای خود، بلکه برای معناست و این مستلزم «فراموش کردن» خویشتن است. انسان کامل بودن یعنی با کسی یا چیزی فراسوی خود پیوستن. بنابراین نظر فرانکل مخالف نظر کسانی است که انگیزش رشد کامل انسان را تحقق یا فعلیت خود می دانند. سلامت روان یعنی از مرز توجه به خود گذشتن، از خود فرا رفتن و جذب معنا و منظور شدن؛ آن گاه است که خود به طور خود انگیخته و طبیعی فعلیت و تحقق می یابد.[51]

در مجموع می توان گفت که کارآمدی و کارآیی فرد در زمینه های تحصیلی و شغلی، شاخص مهمی برای سلامت روان است؛ به گونه ای که کارآمدی به معنای صرف فعالیت و اشتغال به یک عمل یا تحصیل نیست؛ بلکه شغل و تحصیل و فعالیتی است که از نظر خود فرد و نزدیکان او که تا حدی به استعدادها و توانایی های او واقفند، متناسب با ابعاد روانی و جسمانی او باشد، مدّ نظر است.

پست های پیشنهاد شده